|
بهار
قاصدک رقص کنان چرخ زنان ، عشوه کنان با عبور از رنگهای زرد و بی جان خزان و پس از طی شدن آن سفر سخت و گران خبری خوش ز فراسوی زمین آورده است خبری خوش ز فراسوی زمان خبری کو جان ببخشیده دوباره به جهان همه جا فرش شده با یک بغل سنبل و یاس و ریحان دایه مهد نبات چارقدی از گل و لاله به سرش کرده و خندان به تماشای خدا آمده باز گل میخک با دو صد عشوه و ناز چشم بگشوده به روی در و دشت می کند رقص به همراه نسیم به همراهی ساز چون صدای باد میپیچد میان دشت گل ساز و آواز خداوند جمیل و طناز تک درخت تنها جامه سبز به تن کرده و در بستری از پولک و تور سبزه خفته آرام و شکیل و به شکرانه این سبزیها بنشسته به دعا همه جا بوی بهشت همه جا بوی خدا گوییا خالق زیباییها عشق بازی میکند با صحرا بلبل عاشق زار بیخود از خود شده و مست و خمار رفته اش صبر و قرار چه چهه می زند از شوق وصال دلدار خبری خوش ز فراسوی زمان خبری خوش ز فراسوی غبار می رسد اینک بهار...
پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم و امیدورام براتون پرباشه از خوبی و خوشی و رویاهای رنگی ، آرزو میکنم به هر آرزیی نرسید ! آرزو میکنم به هر چه صلاحتان است برسید ... این شعر کمترین ،تقدیم به تمامی دوستان ، امیدوارم خوشتون بیاد ، تا چند روزه دیگه یه پوستر با همین شعر طراحی میکنم و میشه هدیه ناقابل بنده به همه دوستان گل و عزیزم ...
به حرص ار شربتی خوردم ، مگیر از من که بد کردم ... بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقاء
پ.ن.۱ : شنیدی میگن آواز دهل از دور شنیدن خوش است ؟ من دیدم ... راست میگن ! پ.ن.۲ : خوشحالم ، قراره زندگیم وارد فاز جدیدی بشه ، مطمئنم هر طور که بشه به نفعمه و دورنمای ذهنیم قراره دستخوش تغییراتی خوش و نیکو بشه که البته ... خودم میخوام ... ان الله لا یغیر مابقوم حتی یغیروا مابانفسهم پ.ن.۳ :هر چقدر هم که مشکل داشته باشم ، روزای اخر سال و نزدیک شدن تفسیر بهار ، میرم تو یه حال و هوای دیگه . مثل اینکه همه دارن میخندن ، گل و سبزه و بلبل و در و دیوار و سنگ و درخت ... حتی آدمایی که از زور قحطی خوشی و فشارهایی که از همه طرف داره لهشون میکنه ، دیگه لبخند رو فراموش کردن . همه جا نو میشه ، تمیز میشه ، حتی گداهای کارتن خواب هم یه شونه ای به موهاشون میکشن و برای تغییر آماده میشن ! ، مثل اینکه قراره معجزه بیاد . نزدیک عید که میشه ، میشم یه بچه ۵ ساله و تو پوست خودم نمی گنجم ، هیچ چیزی هم نمیتونه جلومو بگیره ، خدا رو از همیشه نزدیکتر حس میکنم ، فرقی نمیکنه کجا باشم ، چه پارسال لای سیمانای اون سگ دونی و چه امسال لای این همه حس مودب بدون یک هیولا !!! مثل قدیمایاد مدرسه موشها و رابین هودی میفتم که هر سال عید پخش میشد و من بخاطر شنیدن آهنگش که جان کوچولو می خوند و دیدن رابین هود با اون کلاه خوشگل ، یک سال روزا رو میشمردم ، یادش بخیر ... راستی ... هنوزم روزا رو میشمرم ... ولی دیگه نمیدونم چرا ... کاش بازم رابین هود میذاشت ...
سرت گرم و دمت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای...
ساعت ۳۰ : ۹ ، چند دقیقه بعد از سال تحویل ، فال گرفتم ، خیلی جالب بود ، از صبح همش تو سرم این بود که ایشالا هر کس هر آرزویی میکنه بهش نرسه ! و فقط به اونایی برسه که صلاح خودش و بقیه توشه ، همش این جمله تو ذهنم میومد که خدایا ، آن ده که آن به ، فکر میکردم یه تیکه از مناجات ، یا یه جمله ادبی باشه که معروف شده باشه ، ولی نمیدونستم که این یه شعره و برای حضرت حافظ ، مثل اینکه می خواست باهام حرف بزنه ،انقد قشتگ بود حیفم اومد ننویسم ...
وصال او زعمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به دلا دایم گدای کوی او باش به حکم آنکه دولت جاودان به |+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 17:47 |
|
